رهایی
-
تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 16:12
پنهان نیستم ،روشن تر از روزمرَخت از ظلمت شب بر بسته ام از مصافِ با نفس برگشته امبه روزنه ی پالودگی رسیده امشبیه به پرتو شمس در امتداد بامجسته جسته در اندیشه ی رحلتمبی تعلق و رها دل به کوچ بسته امکه گویی از هفت دولت آزاد گشته امچه بی درنگ در مسیر حق بال گشوده امچونان که از دَرَک به درک رهیده امدر مسی...
برای خودت زندگی کن
-
تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 16:12
برای خودت زندگی کن !!! چند روز پیش در کلینیک دکتر ، زنی کنار من نشسته بود که با جملات معمول برای گذر زمان سر صحبت را باز کرد.شما خیلی وقته توو نوبتید ؟ شما قبلاً هم اینجا اومدید ؟ دکتر خوبیه ؟اهل کجایید و ...کمی بعد تر پرسید ازدواج کردی ؟ گفتم بله اما چون خیلی شخصی بود میلی به گفتن جزییات نداشتم ....
بر...ده
-
تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 16:12
بر...ده پیش تر از بردگان میخواندماز پنیر در قفس میخواندمروی برگرداندم از احوالشاناز مرارت ها و ذلت هایشانتا در آوردم سر از افکارشانتوبه کردم خواندنِ گزارشهاشانبرده داری گر گناه اعظم استبرده بودن صد برابر بدتر استکفر کافر به ز کفر زاهد استسجده هم ،از بی اختیاری باطل استخوش نباشد بر من روشن طلبرا...
ساز زمانه
-
تاریخ: 1405/5/30 ساعت: 16:12
ساز زمانه مان اگرچه نا کوک بود رقص میانه ی میدانمان کوک بود دیوار بام ما اگرچه کوتاه بوددر نظر مناعت طبعمان والا بودگرچه با خیالِ کاشانه، خانه بر دوشیم ولی نظر به دیوار کوته نیانداختیمهرچقدر بر دل خویش داغ اندوختیمدر عوض با زبان خویش آتش نیفروختیمگر بخت یار شد و ز خار مغیلان گذر کردیماورسی خویش را ب...
تداعی
-
تاریخ: 1403/2/17 ساعت: 19:22
کمی نزدیکتر از قلبم جایی میان جانم تو را بی پروا پرورانده ام.میگذارم زمان بگذرد ،میگذارم سرنوشت راهش را برود تا فرصتی باشد برای مقایسه.من اینجا، درست در عمقِ نبودنت کنار تناقضِ حرفهایت محکم ایستاده ام !این روزهای پر سوال نسخه ایی از احوالاتِ زنی ست که بی وقفه انتظاراتش را قربانی ترس هایش میکند ...گا...
عمر
-
تاریخ: 1402/8/1 ساعت: 18:40
عمر آدمیتولدی ست برای تولد مجددمشیّتی ست برای آزمودنخوابی ست برای تعبیرجبری ست برای استقراءگذرانی ست برای زدودنصبری ست برای ترک شکایتو در انتهامرگی ست برای نفی حیات! + نوشته شده در شنبه ۱۴۰۲/۰۳/۲۰ ساعت 11:18 PM توسط مریم خلیلی | Adblock test (Why?)
ماه من
-
تاریخ: 1402/8/1 ساعت: 18:40
چشمانت را دوست میدارمچشمان تو جاذبه ی ماههمان حرمت بارانحسادت برق چشمانت ستاره ها را ميکشدظلمت بال سارهاى مهاجر در مقابل چشمانت رنگ ميبازندامان از چشمان توچشمان مثنوي خوان توکه مرا به نهایت تو دچار کرددلم که تنگ میشود از چشمانت شعر برمیدارمرندانه تورا به اعماق شعر هایم میبرم و تورا در پرده پوش ترین ...
-
تاریخ: 1401/11/6 ساعت: 13:28
فاصله را بپذیر که مجالی ست میان آبادی و غارت زدگی،فاصله را پاس دار حتی به کوتاهیِ یک مکث، که گاهی علاج ست و گاهی جبران.گاهی به غزلیات حافظ میرسد و گاهی به رباعیات خیام.جانکم...فراموشی مرام یاد نیست.جدایی ها را نترس که گاهی امان است و گاهی ایمان.فاصله را بپذیر که منعقد شدن کلام تقدیرست که گاهی به کوت...
بیست و چهار
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:04
از چهارده داریم تا بیست و چهار. عیار رو میگم !هرچی این رقمه میره بالا ارزش یه تیکه طلا بیشتر میشه.هرچی عیار بالاتر ناخالصی کمتر،اصلا این ناخالصیه حالمونو میگیره میدونی چی میگم نمیزاره حض کنیم ! میزنه
نفس خان
-
تاریخ: 1398/2/14 ساعت: 4:12
گاه گاه نگاهت میکنم جانان چشم ميدوزم به تو ای مهربان آذرپوش منبامدادان پرندگان طلوع پرست را به تماشای خوابت دعوت میکنم هوای تو سحرگاه جنگل استنو بکر نکهت باران شهريورى من ،ای عطر دل انگیز خاک تر به تو نزدیکم ،حوالی دکمه ی پيراهنت
اینجا چراغی روشن است
-
تاریخ: 1398/1/16 ساعت: 9:48
امشب برایت مینویسماز انبوه اندوهی که پشت چشمانم پنهان کردم تا مبادا بغلتد اشکی مینویسم از نگاه ساکتم که به بهانه ی تو از پشت پنجره به دوردست ها خیره میشودمینویسم از شهری که در من بنا کردی و از آن کوچ کردی هرشب دیواری از این شهر ویران را میسازم تا مبادا گوش نامحرم بشنود شهرم ویران شد !!!نگاه کن، اینج...
کیفیت؛ نه کمیّت!
-
تاریخ: 1398/1/16 ساعت: 9:48
یادمه یه روز یکی از دوستام گفت من پنج سال با یه نفر دوست بودم اما بعد ها یکی اومد توزندگیم که فقط یه ماه از اومدنش میگذره اما نمیدونم چرا بیشتر از اونی که پنج سال باهاش بودم دوستش دارم ،با خودم گفتم
تو
-
تاریخ: 1398/1/16 ساعت: 9:48
"تو" ، جنجالی ترین چالش اینروزهایمفرقی نداره دلگیرم از تو یا هنوز درگیر توام؛تورو بردم یا تورو باختم!! بی تو متروکم یا با تو آبادم !اینجا هر چه که هست فقط به خودم مربوط میشه.و این به "من" مربوط شدن فقط به "تو" ربط داره. به همین سادگی!ببین اینجا جز "تو" هر چیز دیگه ایی سو تفاهمه ...
اگر یکبار دیگر متولد شوم
-
تاریخ: 1397/11/9 ساعت: 20:24
اگر یکبار دیگر متولد شوم شمعدانی های بیشتری خواهم کاشت هزار بار بیشتر دنبال پروانه ها میدوم با صدای بلندتری آواز میخوانم گوش ماهیهای بیشتری جمع میکنم اگر یکبار دیگر متولد شوم برای تولدم بازهم تابستان را انتخاب میکنم ...
این روزها
-
تاریخ: 1397/11/9 ساعت: 20:24
بعضی هایمان .... این روزها از خودمان بیرون زده ایم مشخص نیست غلام ادبیم یا برده ی ذهن بیمار اینروزها از آدميت فقط اسمش را داریم از شعورمان فقط یک جلد کتاب "بیشعوری" در کتابخانه هایمان مانده نپر
پاییز
-
تاریخ: 1397/11/9 ساعت: 20:24
پاییز فصل خاطره بازیه نه از این خاطرهایی که مثل برف آسمون به زمین نرسیده آب میشه ! همون خاطراتی که تاوانش تارهای سپید لابه لای موهامونه خاطرات به شدت لازمی که، معصومیتشون سبب موندگاریشونه پاییز فصل دلتنگیه نه دل آزاری هایی که به چند ماه نرسیده از یادمون میره پاییز اصالتا فصل دلتنگی های کهنه ست
ملودی
-
تاریخ: 1396/9/29 ساعت: 2:20
در هياهياهوهوي بود و نبود ماهی گُلی و تُنگٍ پر حاشیه اش وسط سفره ی هفت سين هم که باشی ، یک کاره آدم دیگری میشوی عشق را منظومه میکنی ودلتنگي را مثنوی . دیوانی میشوی پر از قصیده ي سکوت ، امشب من از نهایت عشق حرف میزنم امشب من از غایت باران خطوط حامل نفس هایم را به نت دوحرفيه شعر هایم میرسانم تا با گام...
خانهٔ من
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 12:03
شاید دلت برایِ مهربانه هایم تنگ شد, یا که فکرِ خاطره ای از من, همه یِ تارو پودت را به بازی گرفت, و دلتنگی کمَرِ لحظه هایت را خَم کرد.... همان جا, در همان حالی که هستی, قشنگترین پیراهنِ چهار خانه ات را بپوش, همه ِ گوشه هایَش را هم دست بکش, من در تک تکِ همه شان بوده ام, دیدمَت.... من در تمام انها دلت
ملودی
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 12:03
در هياهياهوهوي بود و نبود ماهی گُلی و تُنگٍ پر حاشیه اش وسط سفره ی هفت سين هم که باشی ، یک کاره آدم دیگری میشوی عشق را منظومه میکنی ودلتنگي را مثنوی . دیوانی میشوی پر از قصیده ي سکوت ، امشب من از نهایت عشق حرف میزنم امشب من از غایت باران خطوط حامل نفس هایم را به نت دوحرفيه شعر هایم میرسانم تا با گ
قلب دوم
-
تاریخ: 1396/3/9 ساعت: 12:03
هر آدمى دو قلب دارد. قلبى كه از بودن آن با خبر است و قلبى كه از حضورش بيخبر.قلبى كه از آن با خبر است، همان قلبى است كه در سينه مى تپد. همان كه گاهى مى شكند، گاهى مى گيرد و گاهى مى سوزد. گاهى سنگ مى شود و سخت و سياه و گاهى هم از دست مى رود... با اين دل است كه عاشق مى شويم، با اين دل است كه نفرين مى